تبليغاتX
شهید آیت الله دستغیب

شهید آیت الله دستغیب

درباره مهذب نفوس شهید آیت الله دستغیب

قسمتی از دست نوشته های استاد بزرگوارحاج کریم محمود حقیقی

آنچه از ما شنيده اي هم ز خدا شنيده اي

چون همه گفتگوي من هست ز گفتگوي او


هر وقت لب به سخن مي گشود جز از خدا در كامش نبود؛ بوي جدّش مي داد. نه سخنش كه حتّي، ديدارش، نه كتابهايش، كه حتّي نوارهايش آدمي را بركنده مي كرد. آرام مي خراميد و نظر از خاك برنمي داشت، خاكي بود و خاك نگر، از آ‹ روز كه دل بدو دادم ديگري شدم، گويي آيت اسم «مقلّب القلوب» بود.

جواني مي گفت: از خدا خبرم نبود، هرزه، لاابالي و غافل عمر مي گذرانيدم؛ شبي به دنبال زني بدكاره افتادم، با او وعده ملاقات گذاشتم، او مي رفت و مرا به دنبال خود مي خواند، اطراف آستان احمدي(حرم حضرت احمد بن موسي شاهچراغ)  بوديم و مسجد جامع گذرگاه بود، زن وارد مسجد جامع شد تا از آنجا عبور كند، اكنون نماز عشاء پايان يافته بود و شهيد دستغيب(ره)  روي منبر بود، يادم نمي رود كه مي فرمود: «أاليس اللهُ بكافٍ عبدَه» (آيا خدا بنده اش را كافي نيست؟) پاهايم لرزيد، در اين سخن ندانم چه جذبه بود، من قرآن را زياد شنيده بودم ولي از دهان او نه، سر جايم ميخكوب شدم، سنگفرش مسجد بود، روي سنگها نشستم، نمي دانم كه آن زن كجا رفت، حتما" مرا گم كرد، من نيز خود گم شدم، از كوي هرزگان، از كوي باده نوشان، از كوي زناكاران.

سالكان  پخته  و  مردان    مرد                        چون فرورفتند در ميدان درد

گم شدن اول قدم زان پس چه بود                  لاجرم ديگر قدم را كس نبود

 

گم شدگان بهترين پيدايانند و شهيد گمنام خونش رنگين تر است، دست و پا دادن مهم نيست، سر دادن مهم است، هر كس را با سر مي شناسند، آن كه سر داد با چه اش مي شناسيد؟

آفرين بر او كه اگر امام جمعه نبود، اگر اطرافيانش در گرداگرد او نبودند، جسد متلاشيش هرگز  نمي گفت من كيستم، تا خودش هم زنده بود «من» نمي گفت.


 

قسمتی از دست نوشته های استاد بزرگوارحاج کریم محمود حقیقی

منبع:وبلاگ آیت الله نجابت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 19:45  توسط  محتبی  | 

از سری داستان های شگفت5

 شهيد دستغيب‏  در كتاب داستانهاى شگفت چنين نوشته است: از شيخ مرتضی طالقانى شنيدم كه فرمود: در فصل تابستان كه عده‏اى از طلّاب در صحن و عده‏اى پشت بام صحن مى‏خوابيدند؛ شبى ازصداى هياهوى طلّاب از خواب بيدار شدم. ديدم كه طلّاب دور كسى جمعند. پرسيدم چه خبر شده؟ گفتند: طلبه خراسانى از پشت بام افتاده است. من هم به بالين او رفتم و ديدم صحيح و سالم استو تازه مى‏خواهد از خواب بيدار شود. گفتم: او را خبر ندهيد كه از بام افتاده. او را به حجره برديم و آب گرمى به او داديم تا صبح شد. بعد از چند روز همان طلبه در سرداب بر روى تختى كه ارتفاعش از دو وجب كمتر بود خوابيده و در حال خواب مى‏غلتد و از تخت مى‏افتد و بلافاصله مى‏ميرد. (داستانهاى شگفت، حكايت 12) 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 14:25  توسط  محتبی  | 

حدیث از پیامبر: زمانی بیایید...

منبع: برهان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 20:0  توسط  محتبی  | 

از سری داستان های شگفت 4

در مدينة المعاجز از شيخ مفيدرحمه الله نقل نموده نزد جعفر دقاق رفتم و چهار كتاب در علم تعبير از او خريدم، هنگامى كه خواستم بلند شوم گفت: به جاى خود باش تا قضيه‏اى كه به دوست من گذشته برايت تعريف كنم كه براى يارى مذهبت نافع است. رفيقى داشتم كه از من مى‏آموخت و در محله باب البصره مردى بود كه حديث مى‏گفت و مردم از او مى‏شنيدند به نام ابو عبداللَّه محدّث و من و رفيقم مدتى نزد او مى‏رفتيم و احاديثى از او مى‏نوشتيم و هرگاه حديثى در فضائل اهل بيت‏عليهم السلام املا مى‏كرد در آن طعن مى‏زد تا روزى در فضائل حضرت زهراعليها السلام به ما املا كرد. سپس گفت: اينها به ما سودى نمى‏بخشد؛ زيرا على‏عليه السلام مسلمين را كشت و نسبت به حضرت زهراعليها السلام هم جسارتهايى كرد!!

جعفر گفت: به رفيقم گفتم سزاوار نيست كه از اين مرد چيزى ياد بگيريم، چون دين ندارد و هميشه به على‏عليه السلام و زهراعليها السلام جسارت مى‏كند و اين مذهب مسلمان نيست، رفيقم سخنان مرا تصديق كرد و گفت: سزاوار است به سوى ديگرى رويم و به او باز نگرديم.

 شب در خواب ديدم مثل اينكه به مسجد جامع مى‏روم و ابوعبداللَّه محدث را ديدم و ديدم كه اميرالمؤمنين‏عليه السلام بر استر بى‏زينى سوار است و به مسجد جامع مى‏رود، با خود گفتم، واى اگر گردنش را به شمشيرش بزند؛ پس چون نزديك شد با چوبش به چشم راست او زد و فرمود: اى ملعون! چرا من و فاطمه‏عليها السلام را دشنام مى‏دهى؟ پس محدث دستش را روى چشم راستش نهاد و گفت آخ كورم كردى!

 جعفر گفت: بيدار شدم و خواستم به سوى رفيقم بروم و به او خوابم را بگويم، ناگاه ديدم او به سوى من مى‏آيد در حالى كه رنگش دگرگون شده، گفت: آيا مى‏دانى چه شده؟ گفتم: بگو، گفت: ديشب خوابى درباره محدث ديدم و خوابش بدون كم و كاست با خواب من يكى بود. به او گفتم من هم چنين ديدم و مى‏خواستم بيايم با تو بگويم؛ بيا تا با قرآن پيش محدث برويم و برايش سوگند بخوريم كه چنين خوابى ديده‏ايم و با هم توطئه نكرده‏ايم و او را اندرز دهيم تا از اين اعتقاد برگردد. پس بلند شديم به در خانه‏اش رفتيم، در بسته بود، كنيزى آمد و گفت نمى‏شود حالا او را ديد، دو مرتبه در را كوبيديم، باز همين جواب را داد، سپس گفت: شيخ دستش را روى چشمش گذاشته و از نيمه شب فرياد مى‏زند و مى‏گويد على بن ابى‏طالب‏عليه السلام مرا كور كرد و از درد چشم فريادرسى مى‏كند. به او گفتم: ما براى همين به اينجا آمديم، پس در را باز كرد و داخل شديم. پس او را ديدم به زشت‏ترين صورتها فريادرسى مى‏كند و مى‏گويد: مرا با على بن ابيطالب‏عليه السلام چكار كه ديشب چشم مرا با چوبش زد و كورم كرد.

 جعفر گفت: آنچه ما در خواب ديديم او برايمان گفت، به او گفتيم از اعتقادت برگرد و ديگر به ساحت مقدسش جسارت نكن، گفت: خدا پاداش خير به شما ندهد، اگر على‏عليه السلام چشم ديگرم را كور كند او را بر اولي و دومي  مقدم نخواهم داشت، از نزدش برخاستيم، سه روز ديگر به ديدنش رفتيم ديديم چشم ديگرش نيز كور شده و باز از اعتقادش بر نگشت، پس از يك هفته سراغش را گرفتيم، گفتند به خاكش سپرده‏اند و پسرش مرتد شده و به روم رفته از خشم على بن ابيطالب‏عليه السلام. (داستانهاى شگفت، شهيد آيت‏اللَّه دستغيب‏رحمه الله، حكايت41)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 13:45  توسط  محتبی  | 

از سری داستانهای شگفت 3

 

عالم زاهد حاج شيخ محمّد شفيع جمى نقل نمود كه در كنگان يك نفر فقير در خانه‏ها مى‏آمد و مدح حضرت اميرعليه السلام مى‏خواند، و مردم به او احسان مى‏كردند. تصادفاً به خانه قاضى ناصبى مى‏رسد و مدح زيادى مى‏خواند. قاضى ناراحت مى‏شود و مى‏گويد: چقدر اسم على‏عليه السلام را مى‏برى؟ چيزى به تو نمى‏دهم مگر اينكه مدح غير على كنى. فقير مى‏گويد اگر در راه غير  على چيزى به من بدهى، از زهر مار بدتر است و نخواهم گرفت. قاضى عصبانى مى‏شود و فقير را به سختى مى‏زند. زن قاضى واسطه مى‏شود و به قاضى مى‏گويد دست از او بردار و او را به داخل منزل مى‏آورد و از فقير دلجويى مى‏كند. قاضى به غرفه‏اش مى‏رود و بعد از لحظه‏اى زن صداى ناله عجيبى از او مى‏شنود. وقتى مى‏آيد مى‏بيند كه حالت فلج پيدا كرده و گنگ هم شده است. بستگانش را خبر مى‏دهد و از او مى‏پرسند چه شده؟ آنچه كه از اشاره مى‏فهمند اينكه تا به خواب رفتم مرا به آسمان بردند و بزرگى به صورتم سيلى زد و مرا پرت نمود كه به زمين افتادم. بعد او را به مريضخانه بحرين مى‏برند و دو ماه تحت معالجه واقع مى‏شود، ولى فايده‏اى نمى‏بخشد. بعد او را به كويت مى‏برند و تصادفاً در همان كشتى كه من بودم آوردند. به من التماس دعا كرد. من به او فهماندم كه از دست همان كه سيلى خورده‏اى، بايد شفا بيابى. ولى اين حرف به آن بدبخت اثرى نكرد و در بيمارستان كويت هم شفا نگرفت و فرمود: سال گذشته در بحرين او را ديدم كه با فقر و فلاكت در دكانى زندگى مى‏كرد و گدايى مى‏نمود. (داستانهاى شگفت، شهيد آيت‏اللَّه دستغيب‏رحمه الله، حكايت41)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 8:53  توسط  محتبی  | 

از سری داستان ها ی شگفت2

هر عملى را كه انسان انجام مى‏دهد، چه خوب و چه بد، در همان لحظه صورت مى‏يابد و در نفس باقى مى‏ماند و پس از مرگ، در عالم برزخ و قيامت، بر صاحب خود ظاهر مى‏شود.

شيخ بهايى از فقيهان وارسته و صاحب علومات غريبه بود بعلاوه از بزرگان اهل معرفت به حساب مى‏آمد و در مظان مرجعيت قرار داشت. ايشان نقل مى‏كند كه يك نفر از اهل معرفت در مقبره‏اى از مقابر اصفهان زندگى مى‏كرد. روزى به ملاقاتش مى‏رود و شيخ مى‏گويد اگر حكايتى در اين مدت مشاهده كرده‏اى بازگو كن. وى مى‏گويد: روز گذشته امر غريبى را مشاهده كردم. ديدم جماعتى جنازه‏اى را آوردند و در فلان موضع دفن كردند و رفتند. چون ساعتى گذشت بوى خوشى به مشامم رسيد كه از بوهاى دنيايى نبود. به اطراف نظر كردم و صورت بسيار زيبايى را در هيبت پادشاهان ديدم كه به نزد آن قبر رفت و از ديده‏ام پنهان شد. طولى نكشيد كه ناگهان بوى گندى كه از هر گندى پليدتر بود به مشامم رسيد. چون نظر كردم سگى را ديدم كه رو به آن قبر مى رود و نزد آن قبر از نظرم محو شد. در حال تعجب بودم كه ديدم ناگهان آن جوان بد حال و بد هيبت و مجروح از همان راهى كه آمده بود بر مى‏گشت. دنبال او رفتم و از او خواهش كردم كه حقيقت را براى من بگو. گفت: من عمل صالح اين ميّت بودم و مأمور بودم كه با او باشم. ناگهان آن سگى كه ديدى آمد و او عمل ناشايست او بود و چون كردارهاى ناروايش بيشتر بود بر من چيره شد و نگذاشت من با او باشم و مرا بيرون كرده و فعلاً انيس آن ميّت آن سگ است. (داستانهاى شگفت، حكايت 125)
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 15:28  توسط  محتبی  | 

عکس های میان سالی شهید محراب1

عکس های این پست مربوط به دوران میان سالی شهید آیت الله دستغیب می باشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 8:37  توسط  محتبی  | 

از سری داستانهای شگفت 1

مرحوم استاد احمد امين مى‏گويد: زنى شوهرش مُرد. براى اينكه خدمتى به شوهر كرده باشد، شبهاى جمعه غذايى تدارك مى‏ديد و بوسيله فرزند يتيم خود، به خانه فقرا مى‏فرستاد. طفل بيچاره با اينكه گرسنه بود، غذا را از مادر مى‏گرفت و به فقرا مى‏رسانيد و خود با شكم گرسنه به خانه برمى‏گشت و مى‏خوابيد تا اينكه شبى كاسه صبرش لبريز شد و در راه غذا را خودش خورد و با شكم سير به خانه برگشت و آسوده خوابيد. آن شب زن شوهر خود را در خواب ديد كه به او گفت: تنها غذاى امشب به من رسيد. زن از خواب بيدار شد، با كمال شگفتى از فرزندش پرسيد شبهاى جمعه گذشته و ديشب غذا را كجا مى‏بردى و به كى مى‏دادى؟ من ديشب پدرت را در خواب ديدم كه مى‏گفت: تنها غذاى ديشب به او رسيده است. طفل راستش را گفت كه شبهاى جمعه غذا را به خانه فقرا مى‏بردم، ولى ديشب چون زياد گرسنه بودم، خودم خوردم و آسوده خوابيدم. زن دانست بهترين خدمت به شوهر اين است كه يتيم او را سير نگه دارد و از اينجا هست كه در حديث آمده: صدقه صحيح نيست در حالى كه خويشاوندان محتاج باشند. (تتمه حكايت 124، داستانهاى شگفت)
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 8:12  توسط  محتبی  | 

عکس های جوانی آیت الله دستغیب

عکس های این پست مربوط به جوانی  آیت الله دستغیب  میباشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 8:28  توسط  محتبی  | 

گزارش تصويري اختصاصي از "قبا در حصار"

آخرين نما از مسجد قبا؛ ساعتي قبل از تعطيلي

منبع سایت مرجع سبز

عكس هاي زير كه توسط خبرنگار وبسايت مرجع سبز گرفته شده است، آخرين تصاوير از مسجدي با قدمت چهل ساله است كه بيش از هر جاي ديگر شهر شيراز، بوي ظلم ستيزي و شهيد و شهادت مي دهد. مسجد قبا را در واپسين ساعات روشنايي چراغ ها و حضور جمعيت علاقه مند بدان و امام جماعت آن و مشي و منش و رنگ و بوي ظلم ستيزانه اش، مي بينيد:

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 8:7  توسط  محتبی  |